پرسش مهمتر این است که در برابر این میزان حفاری چه مقدار ذخیره جدید، قطعی و اقتصادی شناسایی شده است. هزینه کشف هر تن ذخیره چقدر بوده، کیفیت ذخایر جدید چگونه است و چه نسبتی میان میزان حفاری و افزایش واقعی ذخایر وجود دارد. به بیان ساده، حفاری بیشتر الزاما به معنای اکتشاف بهتر نیست؛ همانطور که فروش ریالی بیشتر الزاما به معنای تولید بیشتر و بهرهوری بالاتر نیست. اما به جز معادن، دهها نمونه مشابه را میتوان در حوزه تولید، صادرات، سرمایهگذاری، اجرای طرحهای توسعهای و حتی سودآوری مشاهده کرد. اما مساله از جایی جدی میشود که سازمان به جای استفاده از شاخصها برای شناخت واقعیت، به انتخاب شاخصهایی عادت کند که روایت مطلوبتری از واقعیت ارائه میکنند. یکی از نمونههای مهم این مساله، مفهوم «تحقق برنامه» است.
اینجاست که «تحقق برنامه» میتواند از یک شاخص مفید به معیاری گمراهکننده تبدیل شود. اگر اهداف به اندازه کافی محافظهکارانه تعیین شوند، عبور از برنامه لزوما به معنای عملکرد فوقالعاده نیست؛ گاهی فقط به معنای پایین بودن خط مبناست. موضوع سودآوری نیز از همین زاویه قابل بررسی است. بخشی از صنایع بزرگ کشور در محیطی فعالیت میکنند که قیمت برخی نهادهها و به ویژه انرژی با قیمتهای جهانی متفاوت است. بنابراین سودآور بودن یک بنگاه به تنهایی اثبات نمیکند که آن مجموعه از نظر بهرهوری نیز در وضعیت مطلوبی قرار دارد. برای سنجش قدرت واقعی یک بنگاه باید پرسید اگر انرژی، سرمایه، مواد اولیه و سایر نهادهها در شرایط متفاوتی قیمتگذاری شوند، آیا همین مدل عملیاتی همچنان رقابتپذیر خواهد بود؟ بنابراین راهحل، انتشار آمار منفی به جای آمار مثبت نیست. دستاوردها باید گزارش شوند؛ مساله، ارائه تصویر کامل است.
در یک مجموعه رقابتی و بهرهور انتظار میرود کیفیت مدیریت اثر محسوسی بر بهرهوری، هزینه تولید، ظرفیت عملیاتی، توسعه محصول، سرمایهگذاری و سودآوری پایدار داشته باشد؛ اما در بنگاهی که سالها در محدوده عملکرد متوسط گرفتار شده، گاهی تغییر مدیر نیز تغییر معناداری در خروجی ایجاد نمیکند. مدیر متخصص میآید و تولید در محدوده مشخصی باقی میماند؛ مدیر غیرمتخصص جایگزین میشود و باز هم بنگاه تقریبا در همان محدوده حرکت میکند.
این وضعیت ممکن است به این برداشت نادرست منجر شود که تخصص مدیران تفاوت چندانی ایجاد نمیکند؛ درحالیکه شاید واقعیت درست برعکس باشد. ممکن است ساختار بنگاه آنقدر به عملکرد متوسط عادت کرده باشد که اساسا اجازه ندهد تفاوت میان مدیریت عالی، متوسط و ضعیف به شکل شفاف در خروجی نمایان شود. هنگامی که اهداف محافظهکارانهاند، رقابت محدود است، برخی نهادهها با شرایط غیررقابتی تامین میشوند و معیار اصلی ارزیابی مدیر نیز تحقق برنامهای است که از قبل تعدیل شده، فضای چندانی برای تشخیص کیفیت واقعی مدیریت باقی نمیماند. در چنین شرایطی حتی یک مدیر بسیار توانمند نیز برای ایجاد جهشی پایدار ناچار است ابتدا نظام ارزیابی عملکرد را تغییر دهد. رکوردهای مقطعی بخش دیگری از همین مسالهاند. در بسیاری از بنگاهها از رکورد تولید روزانه، ماهانه یا یک شیفت گرفته تا رکورد فروش، حمل یا حفاری بهعنوان دستاورد یاد میشود. هر یک از این رکوردها میتواند به خودی خود ارزشمند باشد؛ اما پرسش مهمتر آن است که چه تعداد از این رکوردها در نهایت به استاندارد جدید عملکرد بنگاه تبدیل میشوند.
به همین دلیل شاید یکی از شاخصهای مهم برای ارزیابی مدیریت، فاصله میان «بهترین عملکرد» و «عملکرد متوسط» باشد. خطر اصلی تله عملکرد متوسط بنگاه را تعطیل نمیکند و لزوما آن را زیانده هم نمیکند. حقوقها پرداخت میشوند، محصولات به فروش میرسند، صورتهای مالی منتشر میشوند، برنامهها تحقق پیدا میکنند و هر چند ماه یکبار نیز خبر یک رکورد تازه منتشر میشود. سیستم در ظاهر کار میکند و همین «کار کردن» میتواند ضرورت تغییر بنیادین را از بین ببرد. بنگاه در سطحی باقی میماند که به اندازه کافی خوب است تا ادامه دهد، اما به اندازه کافی خوب نیست تا متحول شود. ممکن است فروش افزایش یافته باشد؛ اما تولید کاهش پیدا کرده باشد؛ حفاری بیشتر شده باشد اما ذخیره اقتصادی متناسب با آن افزایش نیافته باشد؛ برنامه تولید محقق شده باشد اما خود برنامه بسیار پایینتر از ظرفیت قابل دستیابی تعیین شده باشد. در نهایت، خطر اصلی برای صنعت و معدن ایران شاید انتشار آمارهای منفی نباشد؛ خطر بزرگتر، عادت کردن به آمارهای مثبت در شرایطی است که عملکرد واقعی همچنان متوسط باقی مانده است./دنیای اقتصاد